آنکه واژه عشق به جانم آمیخت

آنکه واژه عشق به جانم آمیخت

آنکه واژه عشق به جانم آمیختنامت آوازه ايست بلند

و عشق همانجا پرسه ميزند

كه شايد بوسه اي از لب عشاق بربايد

از گيسوانت چه بگويم

كه بافته ايست

كه پل ميسازند تا قلمرو نور

و ميراند آن جان كريه را

كه دمادم ميگفت

سياهي رنگ حقيقت است!

 

 

اي يشوع عشق،محبوب رازگاهان زيبايم

من چشم براه آن لحظه بهارگونه ات

از پشت پنجره هاي باران خورده

به انتظار ايستاده ام

آيا مرا به انتهاي زمستان دعوت ميكني

آيا مرا به زيباترين عروسي دعوت ميكني

تا شادترين بهاريه را كه سليمان سروده بود

در وصف تو بسرايم

اي خداوندم اي مصلوب شهد و عسل

جانم تشنه توست

چونان كه غزالان به نهرهاي خنك سيراب ميشوند

من نيز در تو آرامي خواهم يافت.

 

  • مطالعه 1240 مرتبه