سلیمان پادشاه و صادق هدایت

سلیمان پادشاه و صادق هدایت

نگاهی اجمالی به منش ، اندیشه و آثار" سلیمان پادشاه" و" صادق هدایت" : تشابهات و تمایزات در جامعه سلیمان و بوف کور هدایت !


الف ــ بوف کور : این اثر چکیده و عصارۀ اندیشۀ مردی است که با پشت پا زدن به ارزش های روحانی و خوار و حقیر داشتن عنصرِِ اراده و اختیار انسان و گرایش مطلق و افراطی به جبرگرائی و اجبار، سرانجام به پوچی و از خود بیگانگی رسید و در اوج بالندگی و نام آوری شوربختانه به بحران عمیق روحی دچار شد و با سرخوردگی تمام از زندگی، حدیث عمر را مختصر کرد و به زندگی خود در غربت پایان داد! اگر چه اکثر نوشته های انتقادی پیرامون بوف کور جملگی به نقد ادبی این اثر پرداخته و سبک منحصر بفرد آنرا مورد ارزیابی قرار داده اند اما گفتنی است، که این کتاب تجلیگاه و نماد عریان بنیان های عقیدتی و باور فلسفی هدایت را تمام عیار بنمایش گذاشته است و نقادان که بر این سیاق رفته اند راه خود را بکژی گشوده و در ریز بینی ها و بررسی های دقیق که لازمۀ آن تجزیۀ ملات و بن پایه فکری نویسنده است، متاسفانه از خود کارنامه ای ضعیف ارائه داده اند ! هدایت در مقدمه ای بر" ترانه های خیام "راجع به پیدایش جهان هستی مینویسد: عالم بر حسب تصادف بوجود آمده است، به این ترتیب که شرائط مناسب فراهم شده و در چنین شرائطی همه چیز خود بخود بوقوع پیوسته است!

او پیدایش هستی و آدمی را بهمین ترتیب نتیجۀ ترکیب ذرات و چهار عناصر ( آب و آتش و خاک و باد ) می داند و به این قائل است که روح بمانند جسم انسان مادی است وپس از مرگ او نمی ماند و آدمیزاد را در این عرصه مگسی ناچیز و بی اراده به تصویرمی کشد! و با تأ سی به خیّام چنین مینویسد: یک قطره آب بود و دریا شد ــــــ یک ذره خاک و با زمین یکتا شد ـــــ آمد شدن تو در این عالم چیست ــــ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد! هدایت روشنفکری بدبین است و غلبۀ عناصر شر و نحسی را بر خیر و برکت حکمی قطعی و محتوم می شمارد!

او معتقد است که پس از مرگ ذرات بدن تجزیه شده، در اجسام و نباتات استحاله شده و بار دیگر در زندگی نوینی جریان می یابد و بدین ترتیب او غایت و معنای هستی را بیهوده می داند و بوجود خالق ابداً بی اعتناست و به تقدیر محتوم و جبر مطلق پایبند است و با یاس و دلزدگی نسبت بزندگی میگوید: ای کاش آدمی هرگز زاده نمیشد، آدمی موجودی درمانده و بی خبر از منشاء وجود و سرنوشت غائی خود است و تمام هستی انسان تحت نفوذ سرنوشتی بیرحم و تقدیری عاری از شفقت است! اوتلاش و کوشش انسان را باطل و بی ثمر می داند ، زیرا معتقد است سرانجام غنی و فقیر هردو بخاک تبدیل خواهند شد و بتدریج ذرات وجود آنها تجزیه شده ، دگرگون خواهد گشت و بصورت نباتات و حیوانات دوباره به حیاتی دردناک تر و در چرخه ای بس ناامید کننده ادامه خواهند داد!

اما قریب سه هزار سال پیش از این ، یکی از شخصیت های کتاب مقدس یعنی سلیمان پادشاه در عین رفاه و برخورداری از ثروت و غناء و زیستن در ناز و نعمت، در تبیین زندگی و نگرش به هستی عبارتی مشابه هدایت بزبان می راند : باطل اباطیل! این است کلام سلیمان بن داود! باطل اباطیل! جامعه می گوید باطل اباطیل! همه چیز باطل است انسان را تمامی مشقتش که زیر آسمان می کشد چه منفعت است! یک طبقه می روند و طبقۀ دیگری می آیند و زمین تا ابد پایدار می ماند! آفتاب غروب می کند و آفتاب طلوع می کند و بجائیکه از آن طلوع نمود می شتابد باد بطرف جنوب می رود و بطرف شمال دور میزند ، دور زنان ، دور زنان می رود و باد به مدارهای خود بر میگردد، جمیع نهر ها به دریا جاری می شود اما دریا پر نمی گردد. همه چیز پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتوان کرد. چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن مملو نمی گردد! ( جامعه سلیمان 1: 1ــ 8 ).

و سپس در بطالت فرزانگی و حکمت می گوید: من که جامعه هستم بر اسرائیل در اورشلیم پادشاه بودم و دل خود را بر آن نهادم که در هر چیز که در آسمان کرده می شود، با حکمت تفحص و تجسس نمایم. این مشقت سخت است که خدا به بنی آدم داده است که به آن زحمت بکشند! و تمامی کارهائی که در زیر آسمان کرده می شود دیدم که اینهمۀ آنها بطالت و در پی باد زحمت کشیدن است. کج را راست نتوان کرد و ناقص را بشمار نتوان آورد. در دل خود تفکر نموده گفتم: اینک من حکمت را بغایت افزودم، بیشتر ازهمگانی که قبل از من در اورشلیم بودند؛ و دل من حکمت و معرفت را بسیار دریافت نمود، و دل خود را بر دانستن حکمت و دانستن حماقت و جهالت مشغول ساختم پس فهمیدم که این نیز در پی باد زحمت کشیدن است. زیرا در کثرت حکمت کثرت غم است و هرکدام علم را بیفزاید، حزن را می افزاید!( جامعه 1: 12 ــ 18 ) .

و اما از هدایت بشنویم او بر اساس شیوۀ تفکری که برشمردیم به خلق داستان معروف خود می پردازد و بر مبنای این طرز فکر است که طرح ایجاد " بوف کور " در اندیشۀ او جان می گیرد! او خود را در آغاز چنین معرفی می کند: " حالا که که تصمیم گرفته ام بنویسم فقط برای این است که میخواهم خود را به سایه ام معرفی کنم " ! نویسنده در این رمان شخصیت های موهوم و سایه مانند خلق می کند! او مجموعۀ عناصر انسا نی را اشباحی می بیند که قصد از بین بردن تجربیات لذت بخش او را دارند در" صحفۀ 29" موضوع دگرگونی ذرات آدمی پس از مرگ بنمایش در می آیند: "در آن خانه ها و آبادی ها ی ویران که با خشت های زرین ساخته شده بود، مردمانی زندگی میکردند که حالا استخوان آنها پوسیده شده و شاید ذرات قسمت های مختلف تن آنها در گُل نیلوفر کبود زندگی می کردند." و در" صحفۀ 68" می نویسد: " این فکر مرا میترساند که نیست و نابود شوم و ذرات تنم در ذرات تن رجاله ها برود " سرنوشت ناگزیر یا تقدیر محتوم شالودۀ کار هدایت در بوف کور است او به بی اختیاری وسلب ارادۀ خود اشاره می کند " دستم بدون اراده این تصویر را می کشید صفحۀ 12 " در عبارت دیگری میگوید " دختر رویائی او بدون اراده تصویر او را میکشید" صفحۀ 12 " !

سپس داستانسرای قصه برداشت خود را از زندگی این گونه شرح میدهد : "گویا همۀ عمرم در یک تابوت سیاه خوابیده بودم ویک نفر پیرمرد قوزی که صورتش را نمی دیدم مرا میان مه و سایه های گذرنده می گردانید ( صفحۀ29 ) . در مقدمه و معرفی داستان ، شراب و افیون برای تسکین و رفع اندوه و تسلی وارد صحنه میشوند: " در زندگی زخم هائی است که مثل خوره روح راآهسته در انزوا می خورد و می تراشد، تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیلۀ افیون و مواد مخدر است! و اما به جامعۀ سلیمان برگردیم در باب 8 و آیات 3 ـ 9 چنین آمده : در تمامی اعمالی که زیر آفتاب کرده می شود از همه بدترین این است که یک واقعه بر همه میشود، و اینکه دل بنی آدم از شرارت پراست و مادامی که زنده هستندد دیوانگی در دل ایشان است و بعد از آن به مردگان می پیوندند.

زیرا برای آنکه با تمامی زندگان می پیوندند امید هست چونکه سگ زنده از از شیر مرده بهتر است زآنرو که زندگان میدانند که باید بمیرند اما مردگان هیچ نمی دانند و برای ایشان دیگر اجرت نیست چناکه ذکر ایشان فراموش می شود. هم محبت وهم نفرت و جسد ایشان حال نابود شده است و دیگر تا به ابد برای ایشان از هر آنچه زیر آفتاب کرده می شود ، نصیبی نخواهد بود. پس رفته نان خود را بشادی بخور و شراب خود را به خوشدلی بنوش چونکه خدا اعمال تورا قبل از این قبول فرموده است! لباس تو همیشه سفید باشد و بر سر تو روغن کم نشود جمیع روزهای عمر باطل خود را که او تو را در زیر آفتاب بدهد بازنی که دوست می داری در جمیع روزهای بطالت خود خوش بگذران زیرا که از حیات خود و از زحمتی که در زیر آفتاب می کشی نصیبت تو همین است! ( جامعه 8 :3 ـ 9 ). زیرا کیست که بداند چه چیز برای تو نیکواست در مدت ایامِ حیاتِ باطل وی که آنها را مثل سایه صرف می نماید؟ و کیست که انسان را از آنچه بعد از او زیر آفتاب واقع خواهد شد مخبر سازد؟ ( جامعه 6: 12 ) .

لهذا من از حیات نفرت داشتم زیرا اعمالی که زیر آفتاب کرده میشود، در نظر من ناپسند آمد زیرا تماما بطالت و در پی باد زحمت کشیدن است، پس تمامی مشقت خود را که زیر آسمان کشیده بودم مکروه داشتم، از این جهت که باید آن را که بعد از من بیاید واگذارم! پس من برگشته، دل خویش را از تمامی مشقتی که زیر آفتاب کشیده بودم مأ یوس ساختم! ( جامه 2 : 17 ـ 18 و 20 ) . و اما ببینیم هدایت چه میگوید! او سگ زنده را بر شیر مرده برتری نمی دهد و مرجح نمی شمارد بلکه اصطلاح "رجاله" و "لکاته" را بکار می برد به اعتقاد او زندگی پر از رجاله و لکاته هاست! ودر واقع این ها هستند که سرنوشت مردم را رقم می زنند ! او نیز از زندگی نفرت دارد! او نیز قصد دارد تا نقش زن و شراب را در زندگی برجسته کند اما مایوس است و مشکوک و بسیار بدبین! او زندگی را کاملا سیاه وتیره می بیند و نقطه ای روشن فرا روی خود نمی یابد!" درصحفۀ 44" به شراب ارغوانی و اکسیر مرگ که آسودگی می بخشد اشاره میکند، قصد دارد اندکی از آن بنوشد و باقی آنرابه همسرش که او را " لکاته " می نامد تعارف کند "صفحۀ 68" چه بهتر از این می توانستم تصور کنم یک پیاله از آن شراب می دادم و یک پیاله هم خودم سر می کشیدم "صفحۀ 79" ولی از دادن شراب مسموم به" لکاته" پشیمان می شود و وقتی همسرش او را می خواند بدون اراده وسوسه شده و با او هم آغوش می شود اما حس می کند گزلیک را در بدن او فرو کرده است " صفحۀ 85 " راوی دیدگاهی افیونی و هذیان آلود بزندگی دارد او گیج و منگ است انسانها را سایه می بیند و سایۀ مرگ را همه جا حس می کند او شخصییت های سایه گونه را در یکدیگر استحاله و ادغام میکند آنها را ذراتی می بیند که در هم مستحیل شده تحلیل می روند!

شخصیت های داستان عناصری بی اراده اند ، همگی آنها معرف بیهودگی، مرگ و نیستی اند! واما سری به جامعۀ سلیمان بزنیم: و در بارۀ امور بنی آدم در دل خود گفتم این واقع میشود، تا خدا ایشان را بیازماید تا خود ایشان بفهمند که مثل بهایم می باشند زیرا که وقایع بنی آدم مثل وقایع بهایم است، برای ایشان یک واقعه است چنانکه این می میرد به همانطور ان نیز می میرد برای همه یک نفس است، و انسان بر بهایم برتری ندارد چونکه همه باطل هستند کیست روح انسان را بداند که به بالا صعود می کند یا روح بهایم که پائین، بسوی زمین نزول می نماید؟ ( جامعه 3 : 18 ـ 19 و 20 ) . بطالتی است که بر روی زمین کرده می شود یعنی عادلان هستند که بر ایشان مثل عمل شریران واقع می شود پس گفتم این نیز بطالت است! ( جامعه 8 : 14 ) . حالا قدری بیشتر به " بوف کور " بپردازیم: داستان شامل دو قسمت است در بخش اول داستان پیر مردی گوژ پشت در نقش کالسکه چی ظاهر می شود " راوی او و دختر اثیری را یکجا می بیند و با قهقۀ پیرمرد رشتۀ افکارش پاره می شود، کالسکه چی به راوی می گوید " شغلم گورکنی است، سر و کار من با مرده هاست " در قسمت دوم داستان، پیر مرد گوژپشت بعنوان شوهر عمه و پدر همسر راوی ظاهر میشود، عمـۀ راوی مرده است!

راوی می خواهد دست عمه را ببوسد، اما شوهر عمه و دخترش که راوی او را " لکاته" می نامد، علیرغم اینکه مادرش مرده حضور پیدا می کند و خودش را به راوی می چسباند! راوی می خواهد از زور خجالت به زمین فرو رود ولی با قهقهۀ مرد قوزی وحشت می کند و از اتاق بیرون می رود، " صفحۀ 45 " در این صحنه راوی مجبور به ازدواج با دختر عمۀ خود" لکاته" می شود تا آبروی خانوادگی حفظ شود یعنی او خود را دوباره خود را تسلیم سر نوشت و جبر محتوم می کند، اما در آخر کتاب تصمیم می گیرد همسر خود را بقتل برساند پس در دل شب به اتاق وی می رود و کنار تخت او می ایستد اما تردید دارد نکند، او باکره باشد و آنچه به دختر عمه نسبت داده اند افترائی بیش نیست! بغض و کینه ای که هدایت بزندگی دارد در" صفحۀ 44 " خود را بوضوح آشکار می کند! " بنظرم آمد که تمام هستی من سر یک چنگک باریک آویخته شده و در چاه عمیق و تاریکی آویزان بودم بعد از سر چنگک رها شدم، میلغزیدم و دور شدم ولی به هیچ مانعی بر نمی خوردم " در قسمت آخر داستان همسر راوی کشته میشود و موقعی از خواب برمی خیزید خود را در اتاقی می یابد که در قسمت اول از آن سخن گفته است! این پارگی و قطع شدن بیانگر، ناپیوسته بودن و انفصال فکری او از موضوع است، که ناشی ازاوج بدبینی اش بزندگی و دلزدگی اش از ادامـۀ حیات و سرانجام درماندگی او را برای بیان هستی و تبیین جهان نمایان می سا زد! هدایت زند گی را نه موهبت بلکه مجموعه ای از سایه های نکبت بار و کسالت آور می بیند، او حتی به سایه خود اعتماد ندارد.

زن زندگیش بیهوده و لوده است، که بیشتر بفکر هوسهای آلودۀ خویش است! هدایت جهان را خلقتی هدفمند، پیوسته و هماهنگ نمی انگارد، او دچار سر در گمی و پریشانی است عناصر و شخصیت های داستان را افرادی گریزپا، بی ربط و ناهماهنگ خلق می کند، فضای داستان هذیانی، بی انسجام، مالیخولیائی و مه الود است! هدایت هیچگاه اشاره ای به صانع و خالق هستی نمی کند و به نقش خداوند که جهان را با محبت و عشق آفریده ابدا بی اعتناست او از خود اراده ای ندارد، انسانیت و پیرامون خود را در حال تلاشی و تجزیه می بیند، مرگ را پایان هستی انسان و ختم زندگی می پندارد، به حلول ذرات در نباتات، اشیاء و دیگر جانداران معتقد است، او مأیوس و نامید است و سرخورده و دلزده از ادامۀ حیات! و چارۀ برونرفت از این پوچی و دلمردگی راه همدمی با مهرویان، شراب و افیون می داند! هدایت احساس بیهودگی می کند و عاطل ماندن او را تهی ساخته و خالی بودن او را به قعر می برد او در حال سقوط است و بی مر به زوال و نیستی می اندیشد وعاقبت از جان خود مایه گذاشته و در این پوچی و سر در گمی و بیهوده نگری مفرط، ...... بزندگی خود پایان می دهد. ....!

اما سلیمان با تمامی اعوجاج در گفتار و پیچیدگی ها و تناقضات آشکار و علیرغم شک ها و بر خلاف باطل اندیشی مقطعی و تضاریس و تشکیک در بیان هستی و ادامه دادن و تکرار آنها، با اینهمه هنوز دل در گرو معبود حقیقی دارد چون روزگاری بلند با خدا زیسته و با وجود تهی بودن کنونی و بطالت کردارها، و اعمال نهان و گناهان بی حصر و بی پایان و کش و قوس رفتن ها با وجدان و جدالهای پیاپی در حرمان سر انجام و در پایان رسالۀ خود در آخرین فصلِ کتاب جامعه به فرزند خویش و آیندگان از سر دردمند ی و شفقت اندرز می دهد، .. گوئی برای فرزند خود هدایت اینگونه مینویسد : " و علاوه بر اینها ای پسر من پند گیر ! ساختن کتابهای بسیار انتها ندارد و مطالعۀ زیاد تعب بدن است. پس ختم امر را بشنو یم: از خدا بترس و اوامر او را نگه دار چونکه تمامی تکالیف انسان این است! زیرا خدا هر عمل را با کار مخفی خواه نیکوباشد، خواه بد باشد به محاکمه خواهد آورد! ( جامعه 12 :12 ـ 14 ) ........................." آمین"...................

11 فوریه سال 2008 . مسعود مهرداد!
........................................................................... قهرمانان این نوشتار 1 ـ " سلیمان" پسر داود و پادشاه اسرائیل ( 1000 ــ 931 قبل از میلاد مسیح )! سلیمان در سال 970 به پادشاهی رسید و 41 سال سلطنت کرد وضعیت تاهل : زن و فرزندان+حرمسرای سلطنتی و بنا بر توصییه پدر و آرزوی قلبی او هیکل را بجای خیمه خداوند بنا نمود ! !............................................................. 2 ـ "صادق هدایت" : متولد 28 بهمن 1281 وفات 19 فروردین 1330 هجری شمسی محل دفن گورستان" پرلاشز" فرانسه ـ پاریس !آثار : بیش از 100 کتاب و مقاله ! شغل نویسنده وضعیت تاهل مجرد !

پدر نویسندگی مدرن در ایران،معروفترین اثر و شاهکار او" بوف کور " !...................... www.sadeghhedayat.com

  • مطالعه 518 مرتبه

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131