داستان زندگی کشیش سیامک ناصر

داستان زندگی کشیش سیامک ناصر

اثرات شیارهای انگشت خداوند (عیسی مسیح) بر زندگی کشیش سیامک

زمینه مذهبی من اسلام بود. هنگامی که هشت سال بیشتر نداشتم مادر بزرگ من به من یاد داد که بایدروزی پنج بار نماز بخوانم.

اگردرخانه یادرمدرسه با مشکلی روبرو می شدم باید به خیره شدن به ماه و سپری کردن ساعتها به این شکل با خدا ارتباط برقرارمی کردم واین مساله باعث شده بود که فکر کنم خدا درکره ماه است.
روزی پنج بار نماز می خواندم و سالی یک بار به مدت یکماه روزه می گرفتم. زمانی که نماز می خواندم انتظار داشتم که صدای خدا را بشنوم و یا او را ببینم. من می دانستم که یک گناهکار هستم. هنگامی که مرتکب گناهی می شدم ازخود متنفرمی شدم با وجود این خدا را از صمیم قلب دوست داشتم.

وقتی که نوزده ساله شدم به جهت ادامه تحصیل در رشته مهندسی شهرسازی به ایالات متحده آمریکا رفتم. درآن زمان هنوز روزی پنج بار نماز می خواندم و سالی یکماه روزه می گرفتم تا به خدا نزدیکتر شوم.
روزی یکی از همکلاسی هایم مرا به کلیسا دعوت کرد. پدر او شبان آن کلیسا بود. در طول جلسه شنیدم که مسیحیان، عیسی مسیح را پسرخدا می خواندند. این مسأله از نظرمن کفر بود. به همین دلیل بی درنگ کلیسا را ترک کردم و هرگز به آنجا بازنگشتم.

پس از دریافت لیسانس خود به ایران بازگشتم وکماکان به خواندن نماز ادامه می دادم و ازخدا می خواستم تا حقانیت خود را برمن آشکار سازد. من شدیدا" تشنه حضور او بودم و می خواستم اراده وهدف او را برای تمامی بشریت بدانم. بیاد می آورم که پیوسته این سؤالات را از خودم می پرسیدم:
1- خدا کیست؟
2- چرا رضایت خدا ازمن بستگی به17 بارخم و راست شدن من در روز دارد؟
3- چرا انسانها باید بمیرند؟

یک روز هنگامی که در روزه بودم از خدا پرسیدم: آیا تو تا به حال گرسنگی را تجربه کرده ای؟ آیا به همین دلیل از من می خواهی روزه بگیرم؟ همچنین از او می پرسیدم: چرا من نباید با دعایی عمیق و از صمیم قلب رضایت تو را جلب کنم، به جای اینکه روزی 17 بار در برابر تو خم و راست شوم، بهتر است قلبم برای توخم شود. این پرسشها و نیافتن پاسخی برای آنها موجب شد تا نماز و روزه را ترک کنم. روزی مادرم مرا برای نهار دعوت کرد اما از من خواست تا پیش از صرف نهار نماز بخوانم. من به او گفتم که به جای انجام عمل تکراری دلم می خواهد حقیقتا" و از صمیم قلب خدا را پرستش و محبت کنم. مادرم پرسید: چه کسی مغز تو را شستشو داده؟ به شدت از او عصبانی شدم.

من نمی خواهم مثل آنها باشم بلکه مایل بودم تا رابطه ای صمیمی وصادقانه با خدا داشته باشم. با وجودی که به خاطر احترام به مادرم باز نماز می خواندم اما خلأ درونی قلبم را هیچ چیزی پر نمی کرد. کوشش کردم تا با کمک وخدمت به فقیران و ازطریق دادن صدقات و یا تلاش برای حل مشکلات آنها این خلأ را پرکنم اما هچ یک از این اعمال نتوانست مرا از بار سنگین قلبم رهایی بخشد.

پس ازمدتی در زمینه شغلی خودم رشدکردم و به عنوان مهندس ناظر و کارشناس رسمی دادگستری و نظارت برساختمان جاده و پل ادامه کار دادم. این شغل خطرهایی در برداشت که از آن جمله خلاف های مالی بزرگ بود. مدیران ارشد این قبیل پروژه ها از من می خواستند تا قراردادهای غیر قانونی را امضاء کنم اما وجدان من اجازه چنین اعمالی را به من نمی داد.
از آنجا که نمی خواستم در چنین اعمال غیر قانونی شریک شوم گرفتار دردسرها و مشکلات بسیاری شدم که حدود 4 سال به طول انجامید. آنان حتی برای وادار نمودن من به امضای این قبیل قراردادها کوشیدند تا پسر12ساله مرا نیز بدوزدند تا از این طریق مرا وادار به همکاری کنند.
کارشناس رسمی دادگستری بودم. در روز دادگاه در امور خسارت ساختمان پرونده ای که به من ارجاع شد و آنرا به حق رسیدگی کردم و در روز دادگاه در حضور قاضی نواقص کار و میزان خسارت را اعلام کردم. نظر مرا قاضی دادگاه تایید نمود. همه افراد از دادگاه خارج شدند. البته روش کار من برای قاضی خوش آیند نبود. قاضی به من می گوید: چرا نظر مرا که چند روز قبل به تو گفتم عمل نکردی؟ چندین بار به تو اشاره کردم. جواب استحقاق آن شخص نبود که آن نظر را بدهم. با لحن تند به من می گوید با این سطح فکر نمی توانی
کارشناسی کنی و از این به بعد پرونده ای به تو ارجاع نخواهد شد.
از دادگستری خارج شدم زار زار برای خود گریه کردم.
آن روز وقتی به خانه برگشتم همسرم روحیه منقلب مرا دید و از من پرسید: چرا اینقدر عصبانی و آشفته ای؟ من داستان را برای او بازگو کردم و گفتم که به هیچ وجه نمی خواهم فرزندانم در چنین جامعه پر فساد زندگی کنند.

همسرم عقیده داشت که اگر می خواهم امنیت و رفاه مالی داشته باشم باید به قوانین بازی تن دهم و شعری برایم خواند: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. قلبم به شدت از این موضوع مکدر شد و لبریز از غم و ناامیدی به اتاق خود رفتم. بدلیل این بی عدالتی آرزو کردم که کاش هرگز به دنیا نمی آمدم و روز تولد خود را لعنت کردم و تصمیم به خودکشی گرفتم. در سن چهل سالگی گریان و شکسته دل از خدا خواستم تا:
خدایا خود را بر من آشکار کن.
خدایا راه حقیقی را برای رسیدن به خودت به من نشان بده.
خدایا آن شخصی را که می تواند مرا به سوی تو هدایت کند به من نشان یده.
به این طریق با خدا مذاکره ای را آغاز کردم و به او گفتم اگر پاسخ درخواستها و سوالات مرا ندهی دیگر هرگز او را پیروی نخواهم کرد. چهار سال بعد به همراه خانواده ام از ایران گریختیم و به عنوان پناهنده به کانادا آمدیم. تا هفت روز پس از ورود به کانادا به دنبال مکانی برای ماندن می گشتیم تا اینکه شخصی مرا به یک کلیسا معرفی کرد و گفت آنها می توانند برای استقرار تو در کانادا به تو و خانواده ات کمک کنند.

سرانجام به آن کلیسا رفتم و افراد بسیاری را دیدم که در محبت و شادمانی خدا را پرستش می کنند. من به آن جماعت ملحق نشدم بلکه در همان عقب سالن ایستادم. ناگهان صدایی را در درون خود شنیدم که می گفت:
0 آیا در جستجوی من هستی؟ آیا دنبال خدا می گردی؟ من اینجا هستم.
0 آیا در جستجوی راه و طریق حقیقی هستی؟ من راه حقیقی هستم.
0 آیا در جستجوی افرادی مناسب هستی؟ اینها همان آدمهای مناسب هستند.
خدا کمتر از یک دقیقه به همه پرسشهای من پاسخ داد. ناگهان چهره ام از عرق مرطوب شد و پایهایم سست شدند و بدنم یخ کرد. به سرعت بر روی یک صندلی نشستم و از خودم پرسیدم چرا این مکان مقدس چنین تأثیری روی من گذاشت؟آ یااین کلیسا مقدس ترازاماکن مذ هبی وامامزاده های ماست؟ودوباره به من پاسخ داد:اینجاخانه مسیح است.
پرسیدم آیا مسیح بزرگتراز پیامبراست؟این جمله را شنیدم که:آنچه که اکنون احساس میکنی ومی اندیشی حقیقت است.به خودگفتم تو که هرگزدرموردعیسی مطالعه ای نداشته ای وکتاب مقدس را نیز نخوانده ای وکسی هم تو را به کلیسا نیاوردوبا میل خودت آمدی تاشخصی راببینی.
ناگهان در یافتم که تمامی این سالهادرجستجوی چه بودم ودرآن لحظه پاسخ تمامی پرسشهایم رایافتم.اشک شادی وشوق ازچشمانم جاری شد.بدون درنگ قلبم را بروی عیسی مسیح باز کردم واو رابعنوان خداوندونجات دهنده ام پذیرفتم وآنچه پیش از این برایم کفرمی نمود اکنون حقیقتی بی تردید بود.پیش از این که کلیسا را ترک کنم شخصی به من یک کتاب مقدس فارسی داد.

هنگامی که به خانه رسیدم کتاب مقدس را باز کردم وبا آیاتی مواجه شدم که مربوط به رساله اول قرنتیان فصل13 بود.تمام آن فصل را خواندم وباشگفتی پاسخ تمامی پرسش های سالهای متمادی زندگی ام رادرآن یافتم.دراین فصل ازکتاب مقدس به بسیاری ازخصوصیات مهم خداوند پی بردم.
سپس آن بخش ازکتاب مقدس راروی قلبم گذاشتم وبا شادی ووجد آن را به سینه فشردم.سرانجام پس از44 سال آنچه رادرپی اش بودم یافتم.خدای خودرا.ممکن است بپرسید چگونه این کلمات چنین تاثیری برقلب من گذاشت.
پس لطفاشما نیزاین آیات را بخوانید.رساله اول قرنتیان فصل13: اگر به زبانهای مردم وفرشتگان سخن گویم ومحبت نداشته باشیم مثل نحاس صدادهنده وسنج فغان کننده شده ام .واگر نبوت داشته باشم و جمیع اسراروهمه علم رابدانم وایمان کامل داشته باشم به حدی که کوههارا نقل کنم ومحبت نداشته باشم هیچ هستم.واگرجمیع اموال خودرا صدقه دهم وبدن خودرابسپارم تاسوخته شودومحبت نداشته باشم هیچ سودنمی برم.محبت حلیم ومهربان است.محبت حسد نمی برد.محبت کبروغرورندارد.اطوارناپسندیده نداردونفع خودرا طالب نمی شود.خشم نمی گیردوسوظن ندارد.ازناراستی خوشوقت نمی گردد.ولی باراستی شادی می کند.درهمه چیز صبر می کندوهمه را باور می نماید.درهمه حال امیدوار می باشدوهر چیزرا متحمل می باشد.محبت هرگزساقط نمی شودواما اگرنبوتهاباشد نیست خواهدشدواگرزبانها انتهاخواهد پذیرفت واگرعلم زایل خواهد گردید.عاقبت آنچه راکه تمامی عمربه دنبال آن بودم یعنی حقیقت را یافتم.کتاب مقدس درانجیل یوحنا باب8 آیه32 می گوید:حقیقت را خواهید شناخت وحقیقت شما را آزادخواهدکرد.

اکنون هرروزکتاب مقدس پاسخ هرسه پرسش مرادر انجیل یوحنافصل 14 :آیات 6و9و20 دادویک ماه پس ازآن مسیح رابه عنوان نجات دهنده خود پذیرفتم وبااین انتخاب سرتاسر زندگی ام به برکت وشادمانی مبدل شد.مسیح بامعطوف کردن توجه من به انجیل یوحنافصل 14 آیه9 حقیقت وجودی خودرا این گونه به من آشکار نمود هنگامی که شاگردان او فیلیپس از او می خواهدکه پدررابه آنها نشان بدهد مسیح می فرماید:هرکه مرا دید پدر را دیده است.
در خواست دوم من این بود که خداونداراه حقیقی را برمن آشکار نما وپاسخ اواین بود:من راه وراستی وحیات هستم هیچکس جز بوسیله من نزد پدرنمی آید.یوحنا14 :6
وسرانجام به درخواست سوم من این گونه پاسخ دادکه اعضای کلیسا همانند بدن مسیح هستند زیرا:من در پدر هستم وشمادرمن ومن درشما.یوحنا14: 20 
خدا محبت است 
برکت خدا بر شما باد
آمین

  • مطالعه 707 مرتبه

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131