داستان زندگی پری

داستان زندگی پری

تصمیم گرفتم بخاطر داشتن زندگی بهتر و دادن امکانات بیشتر به بچه هایمان ایران را ترک کنیم ولی متأسفانه قاچاقچی که به ما کمک می کرد مرا با دوبچه...

 

خدای محبت
و با او برخیزانید و در جایهای آسمانی در مسیح عیسی نشانید. افسسیان 2 : 6

خداوند را شکر می کنم که فیض و لطف بی کرانش شامل حال من شد و امروز یکی از خوشبخت ترین زنان دنیا هستم جون هویت و شخصیت اصلی خود را در مسیح عیسی و خانواده الهی او پیدا کرده ام.

سال 1986 (1365) به علت فشار زیاد جمهوری بر زنان و پرورش کودکان با افکار اسلامی در مدارس و جنگ تصمیم گرفتم بخاطر داشتن زندگی بهتر و دادن امکانات بیشتر به بچه هایمان ایران را ترک کنیم، ولی متأسفانه قاچاقچی که به ما کمک می کرد مرا با دوبچه 7 ساله و 3 ساله راهی کرد و قول داد که کمتر از 4 ماه شوهرم نیز از طریق اقامت ما خواهد آمد.
در سوئد فقط یک دوست داشتم و دیگر کسی را نمی شناختم . شب اول ورود به سوئد بعلت گفتن حقیقت که بخاطر مشکلات اجتماعی به سوئد آمدیم و شوهرم در ایران مانده است بازداشت شدیم تا روز بعد تا پلیس با ما مصاحبه کند. شب بسیار بدی را پشت سر گذاشتیم خیلی پول داده بودیم و خیلی ها مخالفت کرده بودند که ما به سوئد نیاییم. و در آن لحظه که فکر می کردم اگر برگردم چقدر مشکلاتم از قبل بیشتر خواهدشد. هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ شخصی، چون میدانستم که حتماً مورد تحقیر خیلی ها قرار خواهیم گرفت .
روز بعد پلیس ما را به یک باز داشتگاه دیگر برد و بعد یک آقای پلیس و یک مترجم آمدند . خلاصه به ما کارت سفید که نشانه اجازه ورود به سوئد بود دادند و ما را به یک کمپ موقت فرستادند و پس از چند ماه به یک کمپ دائمی.

زمستان هوا سرد و با بچه ها زحمت فراوان از همه لحاظ داشتیم و وقتی آنها مشکلات ما را دیدند ما را به شهر کوچکی فرستادند و در این مدت اخراجی ها یکی پس از دیگری به دستم می رسید و در تنهایی و خلوت خود و بدون کمک و زبان دانستن . ولی بدون آنکه بدانم خدا برای ما برنامه داشت. و بطور معجزه آسا یک خانواده مسیحی (یک کشیش با خانمش که دبیر بود) سر راه ما قرار داد و این خانم که فقط چند سال از من بزرگتر بود حقیقتاً یک مادر دلسوز برای من و بچه هایم شد و شروع کرد به انجام کارهای لازم برای گرفتن اقامت.

او با محبت بی دریغ سعی می کرد ولی متأسفانه تلاش او به جایی نمی رسید و اخراجی سوم را نیز گرفتم خلاصه زمانهای بسیار سختی بود. بچه ها بهانه پدر را می گرفتند و گاهی اوقات هم به علت شدت جنگ بین ایران و عراق تماس تلفنی هم مقدور نبود و تمام مدت در حال نگرانی بودم . هم برای کار خودمان و هم خانواده و فامیل در ایران.

بالاخره تلاش این خانم کارهای ما را به مجلس کشاند. و قرار شد جواب آخر را مجلس بدهد و ما بسیار افسرده و ناراحت بودیم و تنها دلیل به زندگیم وجود بچه ها بود و یک شب که به اوج نا امیدی رسیده بودم فریاد زدم که حقیقتاً خدا کجاست و چرا آنقدر بی رحم است و گفتم چطور این خدا می خواهد ما را داوری کند. و خدا که در آسمان هفتم نشسته و نمیداند که تنهایی و غربت و بدبختی چیست؟

خلاصه بعد از مدت 18 ماه اقامت گرفته و بعداز چندماه هم فرهاد به ما پیوست و پس از ماه ها که آن خانم سوئدی که به ما کمک می کرد، فرصت کردم علت کمک او را بپرسم و گفت که مسیح را در قلب خود دارد و او این وظیفه و محبت را در دل او گذاشته.

آن زمان چیزی متوجه نشدم. خانواده کامل شده بود که از ایران خبر فوت مادرم را شنیدم. پس از مدتی همه چیز به ظاهرمرتب و خوب بود ولی من از درون خالی و هر روز خالی تر می شدم و تمام مدت فکر می کردم آیا آمدن و ماندن در سوئد ارزش این همه بدبختی را داشت، بعلاوه در سوئد بودن دردی از دردهای من کم نکرد هیچ، بلکه خلاء عظیمی نیز در قلبم ایجاد کرده بود. از شهری به شهر دیگری رفتیم ولی بهتر نشد. فرهاد و بچه ها از آمدن و ماندن در سوئد، راضی بودند. فکر می کردم در این دنیا هیچ کس مرا نمی فهمد و این مسئله باعث شد که منزوی و گوشه گیر شوم.

تا اینکه یک خانم ایرانی مرا با یک خانم سوئدی آشنا کرد و او مرا به کلیسا دعوت کرد و از آنجا در باز شد و هرچند یکبار به کلیسا می رفتم و هر بار بدون دلیل اشک می ریختم. تا اینکه یک روز در عید پاک کشیش راجع به صلیب مسیح صحبت می کرد یوحنا 3 : 16 که خدا جسم پوشید تا گناهان ما را بر خود گیرد.
همان جا که نشسته بودم در دل خود با تمسخرخندیدم چون فکر می کردم خدا اگر که خداست چرا از آسمان نگفت که بخشیده شوید تا گناهان ما بخشیده شود.

همان موقع حس کردم که صدای ملایم و دلنشین گفت: دخترم مگر نگفتی که خدا چطور می تواند انسان را داوری کند! وقتی که فکر کردم فهمیدم او همه گرفتاریها را تجربه کرده است قلبم داشت از حرکت باز می ایستاد گیج و متحیر بودم ولی بعد از چند لحظه در قلبم فریاد زدم بله بله من این خدا را می خواهم و خدا در مسیح مفهوم محبت را در عمل به من یاد داد و مرا که در اوج غم و سرگردانی بودم به جاهای بالا در عیسی مسیح نشانید.


خدا شما را برکت دهد

  • مطالعه 1208 مرتبه

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131