فرشتگان هم می گریند

فرشتگان هم می گریند

فرشتگان هم می گریند

در اتاق تنها بودم به عکس زیبای عیسی مسیح در روی دیوار نگاه می کردم و به خودم امید میدادم. اما تنهایی من و مشکلاتم بر روی دوشم سنگینی می کرد کتاب مقدس روبه رو بود به آن نگاه می کردم و برام همه چیز مات بود قطرات اشکم بر روی کلام خداوند می ریخت و من حس پاک کردن قطرات اشک را هم از صورتم نداشتم. یک لحظه احساس کردم کسی دست سردم را گرفته است. صورتم هم کمی گرم شده بود. 

 

احساس کردم کسی در کنارم است لباسش که سفید بود مانند صورتش که میدرخشید. اصلا جا نخوردم یا مثلا اینطوری وانمود کردم نمی دوستم باید بازم گریه کنم یا فریاد بزنم. اما اینکه او کنارم بود به من آرامش میداد.

کمی با ترس کمی هم با آرامش به او گفتم تو دیگه کی هستی؟

بادستهایش اشک صورتم راپاک کرد.

از کنارم برخاست به طرف پنجره در اتاقم رفت. پشت لباسش انگار چیزی را مخفی میکرد.

بهش گفتم این دیگه چیه نکنه تو هم فرشته ای و اینها هم بالهات؟

آخه تو قرن بیست ویکم فکرنکنم دیگه فرشته ها هم بال داشته باشند.

خواست بهش دست بزنم که یک لحظه چیزی از پشتش باز شد.

وای خدا باورم نمی شه

بال این بال داره

کلی خوشحال شدم کلی ذوق کردم

 

 

به سمت من اشاره کرد به سمتش دویدم دستم را گرفت همه جا یکبارچه سفید شد

در جایی دیگر بودیم

درروی زمین بودیم مردی می گریست 

او ازش پرسید برای چی گریه می کنی؟

گفت برای همسرم او مریض است تو براش دعا می کنی؟

اوبرزمین زانو زد و بالهایش راجمع کرد و گفت خدایا تمام مریض ها را شفا ده! آمین

ناگهان مرد فریاد زد: داری چی کار می کنی؟

من قلبم فرروریخت

او گفت برای همسرت دعا می کنم مگر او مریض نیست؟

مرد گفت چرا؟ اما تو داری برای همه دعا می کنی اینطوری خوب ممکنه که همسرم خوب نشه، ممکنه اینطوری همسرم؛ بجای همسر من حال همسایه ما خوب شود که من اصلا از او خوشم نمیاد.

اخمهایم درهم رفت، دلم می خواست یه چیزی بهش بگم که او دستش رابه علامت سکوت به من نشان داد.

او به آن مرد گفت: وقتی اینطوری دعا می کنیم دعای بقیه افراد دیگر در دنیا نیز با دعاهای ما متحد می شود وسریعتر به عرش پادشاهی خداوند میرسد.

مرد چهره ای متعجب به چهره گرفت.

مرد بدون خداحافظی رفت.

 

 

من به او گفتم تو اسمت چیه؟

بازهم جوابم را نداد

باشه من تو را فرشته صدا می کنم

دستش را بازکرد و بالهایش را گشود. من به سمتش رفتم با هم به بالا می رفتیم به سمت آسمان

که صدایی را می شنیدم. صدای فریاد که اززمین می آمد.

او همان مرد بود که گفت برایش دعا کنیم. به سمت ما میدوید. زنی هم همراهش بود. زن مرتب به زمین می خورد و برمی خاست و دوباره شروع به دویدن می کرد. مرد جلوتر از اومی دوید و فریاد میزد غریبه متشکرم متشکرم

گفتم خداراشکر

 

 

دوباره همه جا سفید سفید شد

این بار در آمبولانس بودیم 

ماشین به سرعت در حرکت بود و خوب جا هم کمی تنگ

پزشک داشت تنفس مصنویی میداد و با دستانش قلب را فشار میداد وعرق از صورتش می چکید

مرد زخمی دستش را به سمت ما دراز کرد. فرشته دستش را گرفت 

دستگاه قلب دیگر بوق نمیزد. خط صاف کمی انحنا پیدا کرد و سپس درهم شد. دوست من همان فرشته هنوز دستش را گرفته بود و مرد با صورت خونی اش به ما می نگریست. پزشک با تعجب به ما نگاه می کرد

و لبخندی برروی لبانش نشست. لبخندی که به خاطر خوشحالیش به مانند غنچه گل سرخی بود کم کم می شگفت.

دوباره همه جا سفید شد

دیگه داشتم گیج می شدم

ایندفعه در جاده ی گلی بودیم. دخترک کوچک زیبایی به سمت ما می آمد که ناگهان به زمین خورد.

او آن را بلند کرد درحالی که دخترک کوچک گریه می کرد، او دستی بر زخم زانویش کشید و 

دست نوازشی برسرش کشید.

دختر کوچک تشکرکرد.

من به دختر کوچک شیرین و بامزه نگاه کردم صورتش بانمک بود

از او خداحافظی کردیم. من چهره اش را نگاه کردم. صورتش زخم برداشته بود و قطره اشکی بر چهره اش،

زانویش هم خونی. دستش را گرفتم.

فهمیدم که چطور به ما شفا می بخشد او دردها و رنج های ما را بردوش میگیرد و خود رنج می کشد تا ما جز ستایش خداوندمان دغدغه ای نداشته باشیم.

دستی بر سرم کشید و گفت باید بروم

گفت باید بیش پدر برگردد

 

 

تا حالا آنقدر احساس دلتنگی نکرده بودم. به او گفتم: حالا فهمیدم شما کی هستی؟

همه جا سفید شد 

من در اتاقم بود و بیهوش بر روی تختم 

فکر کردم خواب دیدم اما هنوز کتاب مقدس خیس بود، خیس از اشک چشمان. من دیگر احساس تنهایی نمی کردم. 

خیلی شاد بودم و دیگر احساس تنهایی نمی کردم

 

 

خدا را شکر کردم

هللویا

  • مطالعه 901 مرتبه
مطالب بیشتر از همین گروه « آخرین نقش یادبود استنفورد »

مطالب مرتبط

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • 68
  • 69
  • 70
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • 81
  • 82
  • 83
  • 84
  • 85
  • 86
  • 87
  • 88
  • 89
  • 90
  • 91
  • 92
  • 93
  • 94
  • 95
  • 96
  • 97
  • 98
  • 99
  • 100
  • 101
  • 102
  • 103
  • 104
  • 105
  • 106
  • 107
  • 108
  • 109
  • 110
  • 111
  • 112
  • 113
  • 114
  • 115
  • 116
  • 117
  • 118
  • 119
  • 120
  • 121
  • 122
  • 123
  • 124
  • 125
  • 126
  • 127
  • 128
  • 129
  • 130
  • 131